-
دوگانگی

«وَهم» سرودهٔ آرمین عمرزاده گرگان – IR918، شعری فلسفی و اعتراضی دربارهی جهلِ آگاهانه، خودفریبی و زوالِ تفکّر انسانی. “Vahm” by Armin Omarzadeh Gorgan (IR918) — a poetic reflection on the illusion of knowledge and the timeless struggle between reason and ignorance
-
شعرهای اعتراضی
آبی که هویت دارد چو شاخاب پارس الف و یا همچون درخشش نور الماس عرب را از کجا آمد چنین حماقت ور مگس عرصهی سیمرغ را جسارت سر براوردی از دل داغ شن صحرا در زندگانی ندید جز سراب دریا نه بسان ملخ هجوم آیی به رزستا نرویانیم بذر آفتت در ایران جهان به مهرِ…
-
عدم
در امان باشد گله خفته چوپان چو بید قامتش بلرزد گرگ ز سگان و همه او و غیر از او همه عدم تبعید گشت از عدن نگون بخت آدم بسی لب تر کرد به تسخر تخصصش چون بگذشت ز پل خر هان با بارش سعادت باشد از مردن زنده شدن عریان آمدن و سپس…
-
شغال
شعر شاعر کش شد در بیت پنهان لذا جملگی اسیر چاه کنعان نه سایه ز شریعت و نه دولت بدنام ببار بارقه ای بر غبار ایام و زان گمان که حقیقت به زهر آلاید طوفان زاده خشم است عالم در نوردد انگ بر دژ ابرو زد غلاف منجنیق به خیالش که رهد ز کابوس عمیق…
-
سکوت
تبرک غذا باشد نمک عرق جوراب زائر پستان آبستن از باروت، گرمابه خون دایر بز نر دوشد بماند بوم و ذخائر کویر تر از لوت سفره های بایر بر مسند قدرت نشست اراجیف گوی ماهر خط بطانی بود بر حیثیت ایران فاخر شیر شتر حاشا، دلار در چنته تاجر پاره تن مادر، سه قلو، سه…
-
ابتذال
اقبال مان هبوط کرد در اراضی های تبعید ماهی آزاد را تور سوراخ صیاد نباشد تهدید از قلم خدا افتادیم از افتادن اسب نترس اصل زندگانی فنایست باده به دست مسرور برقص جلاد خون پرست قبلیه نیایشت بشکه های نفت هما استخوان لای زخم سعادت کرد و رفت مزه تاریخ جغرافیایم تلخ تر از قهوه…
-
ارمغان
دامنت کنسول مهر در سفارت عیش و عشق محتاج کبوتر و مشتاق نامه از بلد دمشق پناهنده ام مرا مصون بدار از محنت مضارع گنج ارث پدر رنج کار بود بر سر مزارع فطرت را به پستی بفروخت به یک قران از خدا آیت و حدیثی نبود جز در قرآن در اسارت گرز های آهنین…
-
قبل از تو
قبل از تو جهانم در آشوب بود دل در ناکامی رمیم و گرفتار بود قبل از تو فهم من چنان کوته کز لطفت ای هما برحذر بود مسیر عبور پایانش جاده ابریشم شکوه این قلمرو ز رخسارت تو بود بشستی ننگ تو از دامان خلق مان تا نگوییند عذرا لکاته شهر نو بود بشکافت قعر…
-
باز بمب باران
پیاده تا اوج آسمان پرواز ولو غمگین تو بخوان آواز باز بمب باران با جنازه زیر آوار حمله های شبانه کشتار آرزو های کودکانه یک نفر با تصمیم ابلهانه کدام مرز برساندم به صلح بسازند برای آزادی ها لوح تندیس رهبران در میدان شهر نشر مانیفست خریت حزب خر قاعدتا تو عامل جعل آرایی عامل قتل دکتر چه گورایی از هنر رسیدم به جنگ نامنظم از هیچی و تا پوچی اسم العظم از انسان پیله در کالبد الوهیت خدا گردی روزی بگذر از مهدویت
-
نه زین
نه زین خاک زین غریب و آشنا دلگیرم نه زین شروع لانهائی زین پایان ناقص دلگیرم نه زین فقر زین فقر پروان فقیر مغز نه زین بیکاری زین همه کار ناتمام دلگیرم نه زین خشکی و سیل زین تلفات سهمگین من از این عدالت حاکم، فاقد توازن دلگیرم *نه زین سلول نمناک زین همه نقض آشکار نه زین هنجار زین مقنن هنجار شکن دلگیرم نه زین جنگ زین خون جاری در جوی نه زین زر، زن،زمین زین طمع دلگیرم نه زین طبیعت زین همه خشونت به حیوان من از این حیوان بشر نمای متمدن دلگیرم *نه زین ندانستند من از این جهل آگاهمند نه زین هجرت زین تبعید به اجبار دلگیرم نه زین شکست زین همه خیانت های مکرر نه زین خنجر زخم زین وفای جعلی دلگیرم نه زین دیکتاتور زین سست عنصر یک لاقبا من از این کهنه پرستان شیک پوش دلگیرم *نه زین درنده های جنسی زین فقدان متجاوز نه زین دین زین دلالان کاسه لیس دلگیرم نه زین بیماری زین دکترین پیمان شکن بقراطی نه زین ظلمات زین قاتل شمعی خورشید دلگیرم نه زین اختلاف زین رنگدانه باوران نسل کش من از این مغز آلوده به اینترنت دلگیرم *نه زین ترس زین کمربند شهادت یک انتحاری نه زین درد زین مروج عقاید دوساد دلگیرم نه زین سقط زین لقاح مشمئز علت غریزه…
-
تار
به زیر نور تار چراغ یکی تار مینواخت در باغ با چه قاعده ای صرف شود غمی که قاعدتا این شهوت باشد همی زیبا اما جوان، مرگ گل که همانا انسان نی ز گل تو وحشی در عطش قدرت و بافقی از عشق کند نفرت بارالها تو بشنو بنگر جهان را یا باری خلع لباس کن خودت را این تروریست های کودک پرور فلسفه مکر و خشونت رنج آور شیر نوشیدیم شدیم چنگیز شیری در سیرک بزدل و ناگریز و در انتهای این جاده باریک نمانده جای برای حرف رمانتیک
-
خیام
لخت و سرگردان بخوانش فرزند باد تاریخ فرمند پارت,پارس و ماد پیامبرانی چون مزدک،زرتشت و مانی سرزمینی غنی از دانش،نفت و کانی فرهنگی با قدمت،مقتدر و ابدی صلح همه شمول همه جا خرمی ولیکن هرچه بود آن توهم اتوپیا بیابی نشانش در گور و خرابها کجایی سهراب چشم ها را بشویی که برای زیستن نمانده حتی شوری دو چیز در حال گسترش است اینجا یکی زندان و دیگری سایز جیب ها فرقی ندارد چه باشد زن،مرد همه در کولاک درک و درد بگذار یادی ز عرفان خیام کنیم برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم.
-
شعرهای فلسفی
پیاده تا اوج آسمان پرواز ولو غمگین تو بخوان آواز باز بمب باران با جنازه زیر آوار حمله های شبانه کشتار آرزو های کودکانه یک نفر با تصمیم ابلهانه کدام مرز برساندم به صلح بسازند برای آزادها لوح تندیس رهبران در میدان شهر نشر مانیفست خریت حزب خر قاعدتا تو عامل جعل آرایی عامل قتل دکتر چه گورایی از هنر رسیدم به جنگ نامنظم از هیچی و تا پوچی اسم العظم از انسان پیله در کالبد الوهیت خدا گردی روزی بگذر از مهدویت
